

سلام به همه کسایی که اینجا میومدن و منتظر بقیه داستان خوش زندگی من و ولستون بودن ...
باید به عرض و طولتون برسونم که همه چیز به پایان رسید یه پایان تلخ که تمام روزای خوش رو پاک پاک کرد
من الستونم و از همینجا اعلام میکنم ولستون همیشه واسم عزیز خواهد بود هر چند که ولستون دیگه رفته خدارو شکر که سالمه و خوشحال مارا همین بس است
یه شعری میزارم و واسه همیشه میرم دیروز از دل ولستون امروز از این وبلاگ فردا از این دنیا...
سیب سرخی به من بخشید و رفت
ساقه ی سبز دلم را چید و رفت
عاشقی های مرا باور نکرد
عاقبت...
بر عشق من خندید و رفت
اشک در چشمان خیسم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دید و رفت...
حرف زیاده و وقت کم
خداحافظ همین حالا
...
داستان به اونجا رسید که لیگ گچ اندازون با سه برنده هر ساله بین کلاس ها ی برتر ...آخ نه ببخشید بحثمون این نبود واسا فکر کنیم کجا بودیم...!
آهان ! پسرکی با چشمایی قهوه ای ، پوستی گندم جویی ،موهای تاریک یکم فرفری و لبهایی کش ماستی زیر بارون گچ در قاب درب جا گرفت بالای لبخند ژکندش 31 عدد بیل درست مثل آکولاد رو به پایین هنر نمایی میکرد .البته روی پیشونیش هم نوشته بود خر شانس آخه : لحظه ای از ورود تاریخیش نمی گذشت که قهرمانان گچ اندازون ، پاره گچ های زرد و سفید و صورتی را به سمتش نشانه گرفتند . طفلکی مثل جرز خیس خورده وا رفت بچه ها که سیبل جدید پیدا کرده بودند با شوق فراوان اقدام به پرتاب گچ کردند (شانس از این جهت بود که مسابقه ی پرتاب دیسک نبود) ولی اولین گچ به خطا رفت و خورد تو صورت ناظم . وای... وای... خدا به خیر بگذورونه....!
حالا بیا ثابت کن ما نبودیم و کلاس جن داره ؟؟؟ خلاصه خانم نظمی (ناظممون رو عرض می کنیم) جلو مخترع محترم آبرو داری کرد گوشه ی لبش رو گزید و قصد رفتن کرد،قبل از اینکه از کلاس خارج بشه با صدای بلند گفت:ایشون آقای دون دون هستند دارای بسی گواهی ثبت اختراع!
ما تو پوست خود فستیوال گرفته بودیم ! خانم نظمی یه وری نگامون کرد(الستون: یاده سروده ی زیبا ی 0098 افتادم یه وری نیگا میکنه همون اون خشگله زیر چشی چشمک میزنه...!) و رفت.
بیچاره دون دون ، شده بود رنگ گچای لیگ خلاصه ...
سر تپانچه ی دهانشو گرفت سمت ما و به رسم تلافی شروع به شلیک زر کرد که آره آقا من فلانی فلان آبادی فلان زاده ی فلانم کل جد و آبادش و از قبر کشید بیرون و قسم داد بعد یه نگاهی به امکانات اطرافش کرد (کفش برید از این همه امکانات) و ادامه داد من که به اینجا رسیدم یهو ولستون گفت با دربست اومدم خندید ولی هیچی نگفت بله من که به اینجا رسیدم الستون گفت نه بابا دیر رسیده تو واحد بوده اینبار بغض کرد و ادامه داد ببخشید دیر رسیدم،ولی رسیدم .اعتقاد داشتم که هر کاری بخوام می تونم انجام بدم (به قول این سیاسیه کی بود آهان اسمشو نبر :میتوانیم می شود) لبخند شرارت ما رو نگاه کرد و فکر کرد که ما داریم حرفش رو تایید می کنیم خلاصه با یه نوع اعتماد به نفس کاذب ادامه داد حتی میشه از این جا رختی یه جت ساخت (الستون نگاهی به چوب لباسی کرد و از وا رفتگی چوب لباسی بلند بلند زد زیر خنده...) همین حرف کافی بود تا...
To be continuance
...
محل تحصیل من و الستون هنرستانی بود در یکی از محله های کلاس بالای نظام آباد، داستان از اونجایی شروع شد که من(ولستون) و دوستم(الستون) تصمیم گرفتیم برای شرکت در مسابقات جوان خوارزمی پروژه هایی ارائه بدیم.
مسئول تحقیقات هنرستان ما تصمیم گرفته بود برای اینکه ما با روش های تحقیق بیشتر و بهتر آشنا بشیم، یک مخترع موفق رو برای راهنمایی ما به هنرستان دعوت کنه و اون روز روز موعود بود...
به به عجب روزی...
من، الستون و بقیه ی بچه ها خیلی مودبانه توی کلاس نشسته بودیم و داشتیم با متانت هرچه تمام تر می زدیم تو سر و کله ی همدیگه، البته اینکار کاملا روی اصول و آداب اجتماعی بود!
ما با محبت همدیگه رو مسخره می کردیم ولی نمی دونم چرا فاصله ی مدرسه از کره ی خاکی هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد. البته مهم نیست! کی می دونه... شاید کار یکی از کلاسای دیگه بوده یا همشون... مهم اینه که ما نبودیم!
کی باورش می یه عده مخترع بعد از این، یه مدرسه روی سرشون باشه!
البته هنرستان تاج سرمون بود و به خاطر احترامی که براش قائل بودیم مدام روی سرمون جا داشت...
بگذریم! کمی گذشت، نه یه خورده بیشتر از یکم گذشت و از جناب مخترع محترم و موفق خبری نشد و من و دوستم الستون که روسای فدراسیون یرتاب گچ با مانع بودیم تصمیم گرفتیم مسابقات جنجالی رفت لیگ برتر گچ اندازون رو که قرار بود هفته ی دیگه سر زنگ خانم صادق پور(استاد گرانقدر و پیشکسوت تمامی اسکل شدگان عزیز) افتتاح بشود را همون روز و در همون کلاس برگزار کنیم...
هر کسی تکه های کوچکی گچ( که به کوچکی یک پاره آجر خیلی خیلی کوچولو بود) در دست داشت آن را با فواصل زمانی دلخواه به سمت اجزای صورت دیگران هدف می گرفت...
در همین پیچ و تاب که مسابقات در مراحل حساسی به سر می برد، یکباره درب کلاس گشوده شد و...
To be continuance
...